|
|
|
|
|
اینجا زمین است، رسم آدمهایش عجیب است، اینجا گم می شوی به جای آنکه دنبالت بگردند، فراموشت می کنند ..... (نمیدونم) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:1 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند .... لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز . "سهراب" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:54 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
ميتوانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
تو نميتوانى برايم به قضاوت بنشينى و حکميصادر کني و من هم.
به خاطر داشته باش که آنهايى که هر روز ميبينى و مراوده ميکنى، همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
مهاتما گاندی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 23:48 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
پاییز در راه است
و بادهای زمستانی و من هرگز "بزرگ" نشده ام. "منصور خورشیدی" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 20:4 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 17:9 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
همه سکوتها را
صدا میزنم تا جمع شوند و نامت را بگویند. - نامت آرامش جهان است. - نه از اینکه نامت را نمی گویم فراموشت نکرده ام هیس! روی نامت کبوتری به خواب رفته است. (نمی دانم)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 17:21 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتن بهانه نمی خواهد بهانه های ماندن که تمام شود کافیست ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 16:35 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
نگران زخمها نباش
طول می کشد، اما خوب میشوند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 19:43 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
باورت می شود آنقدر بی تفاوتم که دیگر دلم تنگ نیست؟
که دیگر یادت نمیکنم؟؟؟ که دیگر ..... ..... دیگرگونه شده ام؟؟؟ حالا یاد هر چه میکنم مرا می خنداند، و این خوب است. همان است که می خواهم، بدون ذره ای دلتنگی، نه برای تو که برای هیچکس.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:17 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
نیا باران!
زمین جای قشنگی نیست. من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف پروانه را هم دوست میدارد. ...! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 4:29 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی، زندگی است!
زندگی همین است ... همین! خنده ها و گریه ها، نیش ها و نوش ها ... گاهی اولش بد است، گاهی آخرش، گاهی تمامش! گاه خوب و فکر می کنی که بد ... گاه بدترین و فکر می کنی که خوب ... گه، نمی گذاردت که فکر کنی! (یک دوست) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 23:31 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
در بیرون سرپناهت ایستاده ام
و بدرون می نگرم و در همین حال بمب ها به هر کجا فرو می ریزند تو درون سرپناه چنین می نماید که گرم و ایمن و شادابی هیچ گاه برایت گفته ام که در قلب من جای داری؟ آیا هیچ گاه به تو گفته ام که دوست داشتنی و زیبایی؟ ما دور از یکدیگر بالیده ایم و این مرا می آزارد من در بیرون سرپناهت ایستاده ام اما آرزویم این است که درون قلب تو باشم. "به یاد شب" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 18:23 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر میکنم کفشهایم هزار کیلویی شده است،
***** برای رفتن باید کفش پوشید؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 21:53 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه
اینجای زندگی که میرسم، فکر میکنم حالا وقت آن است که چشمان را ببندم و فقط بدوم، مثل اینکه بین من و آنچه میخواهم نه، آنچه دوست دارم، یا، آنچه (آنکه) مرا دوست دارد، به اندازه چند پرش بیشتر فاصله نیست. اما هروقت تصمیم میگیرم خیز بردارم قدمهایم کند میشود، دستهایم برای شتاب گرفتن، از هم باز نمیشوند، *** اینجای زندگی را دوست ندارم، اینجای زندگی را نمی فهمم، اینجای زندگی همانجاییست که بیگانه میشوم با همه، اینجای زندگی اصلا زندگی نیست، اینجای زندگی اشک من و شادی تو و اندوه همگان پرترین نیمه است، اینجای زندگی یک شب طولانی پر هراس است، اینجای زندگی ... من اینجای زندگی را دوست ندارم. ..... "خودم"
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 0:47 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ چیز از آن انسان نیست
هرگز نه قدرتش، نه ضعفش، و نه دلش حتی و آن دم که دست ... و آن دم که دست ... آه، لعنتی! ... و آن دم که دست به آغوش می گشاید سایه اش سایه ی صلیبی ست ... و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را در آغوش فشرده است، آن را له می کند. زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ... هیچ عشقی را ... هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست ...... (به یاد شب.) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 1:30 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها
با هرکه دوستی میکنم خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 2:24 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود ... (نمی دانم) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 18:6 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر مي آمدي مي دانستي چرا هميشه رفتن به سوي حريم علاقه آسان و باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است... (؟) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 0:7 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
نه اینکه روزگار خوشی نیست
شاید صلاح در دلتنگی است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 21:39 توسط م
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم دستهایم را می کارم
باز هم سبز می شود و من .... باز هم می دانم..... *** من همیشه می کارم، سبز می شود و می دانم. فکر میکنی همه اینها کافی است؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 1:1 توسط م
|
|
||